NO 13


آرزوهای ویکتور هوگو

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد
و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد
و پس از تناییت، نفرت از کسی نیابی
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش
آمد
بدانی چگونه به دور از نا امیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم که دوستانی داشته
باشی
از جمله دوستان بد و ناپایدار
برخی نادوست، و برخی دوستدار
مه دسته کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد
که دستکم، یکی از آنها اعتراضش به حق باشد
تا که زیاده به خودت غره نشوی.

و نیز آرزومندم مفید باشی، نه خیلی غیر ضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه
دارد.

همچنین، برایت آرزومندم که صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند
چون این کار ساده ای است
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران
ناپذیری می کنند
و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه
شوی.

و امیدوارم اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمایی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم نا امیدی نشوی
چرا که هر سنی، خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش
کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد
چرا که به این طریق
به رایگان احساس زیبایی خواهی یافت.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند که خرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم که پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه، سالی یکبار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: این مال من
است؟
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری
است.

و در پایان، اگر مردی، آرزومندم زن خوبی داشته
باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید
 

¤ نوشته شده توسط sunny در يكشنبه 15 ارديبهشت 1387 ساعت 10:23
¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان | نظرات (1)

مطلب 5 از 10
مطلب قبل | مطلب بعد

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد، نميخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت، ولي بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد، گلويم سوتکي باشد به دست کودکي گستاخ و بازيگوش، و او يکريز و پي در پي دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد. بدين سان بشکند در من سکوت مرگبارم را…
آفلاين


خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
آلبوم عکس
تماس با من
درباره من
دوستان
اضافه به علاقه منديها
صفحه خانگی شود

موضوعات

آخرين ارسالها
- یک دقیقه برای خودم
- رابطه روز تولد و شخصيت شما
- اينترنت در صد سال بعد.....
- پایان لیگ برتر
- آرزوهای ویکتور هوگو

نويسندگان
- سانی 13

لينکستان
- وقتی دلگیری و تنها
- داستان و سرگرمی
- هیئت فوتبال بندر انزلی
- Silent The Death Love
- محمد جواد عبدی
- ليست وبلاگ‌های به روز شده
- کلوپ هواداران ملوان بندر انزلی
- شهر من انزلی
- انزلی بلاگ
- ملوانیها
- فروشگاه آنلاين
- شرکت ایرانیان پیشگام

دوستان
- علی صداقت نژاد

ياهو

s_s_kh

خبرنامه
برای عضويت در خبرنامه لطفا" ايميل خود را وارد کنيد:


جستجو


آماروبلاگ
امروز: يكشنبه 17 شهريور 1387
نظرات: 11
نوشته ها: 10
بازديد امروز: 16
بازديد ديروز: 1
کل بازديدها: 970


Powered By Anzali Blog